تبليغاتX
دخترم دانا - قصه شب








قصه شب

می خواهم

امشب برایت قصه بگویم

قصه ای شاید تلخ

اما دوست دارم تو هم بدانی

 

سال ها پیش در سرزمینی نه چندان دور، خوشبختی جریان داشت

فرشته های سعادت بال بر بال هم در آسمانش پرواز می کردند

گل های امید در دشت های وسیعش شکفته بود

کودکانش خندان و خرسند بادبادک بازی می کردند

بت های بودا در دل کوه هایش سر به آسمان برداشته بودند و

در دل این سرزمین سبز، مردان بزرگی زندگی می کردند

روزگاری جلال الدین محمد بلخی، در عصری سنایی غرنویی، زمانی خواجه عبدالله انصاری

و زمانی ....

 

سال ها گذشت، قرن ها سپری شد، اما ناگهان دیو های بد سرشت و بد سگال به شهر فرشته ها آمدند

و همه آن تمدن بزرگ را ویران کردند

دیو تفرقه و تعصب بر همه جا حاکم شد

دیگر در سرزمین آفتاب، خورشید نمی تابید

ابرهای سیاهی و پلیدی همه جا را فرا گرفته بود

دیگر هیچ کودکی نمی خندید

بادبادک ها با نخ های بریده در آسمان تیره شهر رها شده بود

بودا با آن همه عظمت در مقابل چشمان مردم فرو ریخت و

......

 

دیر زمانی گذشت

همه مردم شهر خوشبختی را از یاد بردند

شهر و کاشانه شان را ترک کردند و

رهسپار سرزمین دیگران شدند

و بعضی همه چیزشان را از یاد بردند

حتی زبان و فرهنگ شان را

....

 

سرزمین خوشبختی اینک، به ویرانه ای می ماند که

در انتظار طلوع دوباره زردشت از بلخ است

یا در انتظار رسیدن شاهزاده خوبی ها

نمی دانم

اما دوست دارم

تو دخترکم

تو و همه کودکان وطن

 احیا گر دوباره آن سرزمین و آن تمدن عظیم باشی

یا لا اقل سهمی در آن داشته باشی

دانای کوچک من

یقین داشته باش

که فردا از آن توست و

هرگز از یاد مبر

که سرزمین ما

پرورش دهنده مردان بزرگی است

که اینک همه به نامشان می بالند

 اما افسوس که از این افتخار  هیچ سهمی برای

ما  نیست.

 

 

Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com

 

Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com

ادامه مطلب
سه شنبه بیستم آذر 1386 | لينک ثابت | مهتاب |



Designed By :HAMRAZ