بانوي كوچك شعر من !
مي خواهم امشب
از آسمان روشن چشمهايت
بهترين ستاره ي شعرم را بچينم
و شرم گونه هاي خيس ام را
با گلهاي صورتي دامن ات
سرخ آب كنم
تا قطره اي از آن بچكد
روي گلبرگ سرخ بوسه هايت
و تو مرا بچشي
و با لبخندي كودكانه
بين فرشته هايي از جنس پاكت
قسمت كني
مي خواهم امشب
تمام خستگي هايم را
ميان شب گيسوان گيج ات
به طلوع برسانم
و چشمهايم را
با حرير بسته به موهايت ببندم
و تك و تنها
با خودم قائم موشك بازي كنم
آنوقت گم شوم
آنقدر گم
تا خودم را
ميان دستهاي مهربانت پيدا كنم
كه به رسم نيايش
كنار مهتاب
مرا به خدا نشان مي دهي
باور كن !
براي چيدن اين شعر
هيچ چيز نمي خواهم
فقط با مداد سبزت
مرا رنگ بزن

ادامه مطلب
پنجشنبه هشتم شهریور 1386 | لينک ثابت | مهتاب |