تبليغاتX
دخترم دانا








تقدیم به دانای عزیز «آفتاب» سرزمین من!

سال ها پیش در سرزمین «رنگ ها» سرزمینی با کوه های بلند و دره های عمیق دخترکی متولد شد که نام او را «آفتاب» نهادند. در همان روزها حاکم سایه ها ابتدا سرمای سخت جهل را فرستاد تا مردم را به خوابی عمیق فرو برد بعد سوار بر ابرهای سیاه تعصب و توفان عظیم جنگ ، خانه ها را خراب کرد. مردم زیادی را به دست خودشان کشت و بسیاری را مهاجر ساخت. دستور داده بود تا هر دختری که خواندن و نوشتن می داند را از بین ببرند و مکتب ها را نیز آتش زد. در این میان «آفتاب» هم در خانه پنهان شد ولی آنقدر دوست داشت بیاموزد که مادرش را مجبور ساخت در خانه به او بیاموزد. «آفتاب» کتاب ها را یکی یکی می خواند و قصه های مادر را می نوشت.
مردم از ظلم و ستم حاکم سایه ها ناراضی بودند اما جرات این نبود تا کسی فریاد اول را بزند.
روزی از مادرش که تمام آنچه آموخته، از او بود پرسید : «مادر! چگونه می توانم حاکم سایه ها را شکست بدهم؟»
مادرش گفت: « با هر کودکی که خواندن می آموخت حاکم سایه ها مریض و ضعیف می شود. و وقتی هیچ کودک بی سوادی نماند حاکم سایه ها فرار خواهد کرد.»
این بود که یک شب تمام خانه ها نامه ای دریافت کردند که در آن نوشته شده بود: « مرگ بر حاکم سایه ها!» و زیر آن امضا شده بود «آفتاب».
«آفتاب» به کودکان هم سن وسالش خواندن و نوشتن می آموخت و هرچه او بیشتر می آموزاند و کودکان بیشتری باسواد می شدند، حاکم سرزمین آفتاب پیرتر و رنجورتر می شد. تا اینکه یک روز تنبل ترین کودک هم آموخت که « الف ، مد ، ب ، آب»
و آن روز بار دیگر «آفتاب» از پشت کوه های سر به فلک کشیده بیرون آمد و تمام سرزمین رنگ ها را روشن کرد. از آن به بعد نام سرزمین «رنگ ها» به سرزمین «آفتاب» تغییر کرد و تمام دنیا سرزمینی که هیچ کودک آن بیسواد نبود را می شناختند.

به امید آنکه افغانستان همان سرزمین «آفتاب» باشد.

                                                                                                مدیر وبلاگ یک حرف تازه : علی

 

 

Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com

ادامه مطلب
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 | لينک ثابت | مهتاب |



Designed By :HAMRAZ