تبليغاتX
دخترم دانا








پاکترین احساس

Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com

 

چند روز پیش وقتی مشغول کار با کامپیوتر بودم ودانایی مثل همیشه کنارم نشسته بود. داشت یه

 شعری می خوند خوب که دقت کردم متوجه شدم شعری از سی دی ( ترانه های کودکانه

 نسرین ) رو که چند وقته می بینه داره می خونه. ،

 مامان محبوبم                    ای همدم محبوبم

 تک گل این هستی               امید قلبم هستی

 من پیشت می مونم              قدر تورو می دونم

 نیاد اون روزی که              بی تو بمونم

 از این انتخاب دانا خیلی خوشحال شدم . اونقدر که با فریاد بابایی رو صدا کردم تا ببینه 

 دخترکمون چه شعری می خونه.

 برام مهم نبود که آگاهانه این شعر رو برای مامانی می خونه یا این که این قدرت حافظه فوق

 العاده شه. مهم این بود که خانم کوچولوی من خانم کوچولوی من فقط خوبی ها و زیبایی ها رو

 از محیطش می گیره .مهم این بود که دخترکم حتی در سن 1 سال و چند ماهگی هم قدرت

 تشخیص خوبی ها و بدی ها رو داره .

 همون لحظه بغلش کردم و آرام توگوشش زمزمه کردم:دخترکم ، عزیزترینم همیشه همین طور

  قدر شناس و مهربان باش. همیشه همین طور شادان و انرژی بخش باش .همیشه استوار و به

 هوش باش.

مامانی برات بهترین ها رو می خواد.

 مامانی تو رو از همون روز اول تولدت نه قبل از به دنیا اومدنت به حضرت معصومه سپرده و

 کریمه اهل بیت هم هیچ کس رو نا امید نمی کنه و خودش همیشه مواظبت هست.

ادامه مطلب
چهارشنبه هفدهم آبان 1385 | لينک ثابت | مهتاب |


کفش های جدید دانا

پوشیدن کفش بزرگ ترا به خصوص کفشهای جدید مامانی یکی از کارای خیلی جالب دانای نازنین مونه. تا فرصتی پیدا می کنه و چشم مامانی رو دور می بینه این کفشا رو می پوشه و خوشحال و با غرور خاصی مشغول قدم زدن می شه البته اگه زمین نخوره

 

Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com

روزهایی که سرکار می رم خیلی دلش برای مامانی تنگ می شه ولی از اونجایی که دختر خیلی خیلی خیلی خوبیه پیش بابایی می مونه و نه گریه می کنه و نه بهانه می گیره. با بابایی بازی می کنه، نقاشی می کشه، به خاله عسل زنگ می زنه،وخودشو تا ظهر مشغول می کنه تا مامانی برگرده .

به محض این که مامانی وارد خونه شد بدو میاد بغلش و با خوش آهنگ ترین و قشنگ ترین صدای دنیا می گه:سلام مامانی.

تازگی ها هم که خسته نباشید رو هم یاد گرفته و بعد از سلام با همون لحن آسمانی می گه خشته نباشید مامانی.(بابایی می گه که خسته نباشید رو بدون این که کسی بهش یاد بده همین طوری یاد گرفته).بعد از این خوش آمد گویی قشنگ دیگه لحظه ای هم مامانی رو رها نمی کنه و تا چند ساعت همش تو بغل مامانیه دنبالش.گاهی هم که احساساتش لبریز می شه دستاشو باز می کنه و به طرفم می یاد و می گه:( می خوام بدل کنم )و بعد دستاشو حلقه می کنه دور سرم و میگه عزیز دلم .یادمه وقتی حدود 17-18 ماهش بود یه شب وقتی داشتم براش لالایی می خوندم تا خوابش ببره یکدفعه ای بلند شد و مامانی رو بوسید و گفت: خیلی دوست دارم مامانی .قلب مامانی در اون لحظه داشت از فرط خوشحالی از جا کنده می شد .این یک جمله دخترک نازم برای من به اندازه همه دنیا ارزش داشت.

واقعا که حس مادری چقدرعالیه .اینو فقط کسانی می فهمند که مادر شده اند.

 

 

 

Free Image Hosting at www.MyImageHosting.com گاهی اوقات فکر می کنم خانم کوچولوی من انگار یه جور خاصی مورد توجه خدای بزرگه. به طوری که در همه این 670 روز زیبایی که آفریدگارش بهش هدیه کرده فقط به سمت خوبی ها گرایش داره. فقط کارهای خوب رو یاد می گیره. چه اون کارهایی که با آموزش یاد می گیره و چه اون کارهایی که به صورت تصادفی خودش یاد می گیره درست مثل همون خسته نباشید گفتنش.

دیروز ظهر که مامانی خوابیده بود دانایی هم اول سعی کرد بخوابه اما وقتی نتیجه نداد بلند شد و پتو رو از روی مامانی کشید وبا شیطونی گفت صبح بخیر مامانی،بلند شو، بلند شو مامانی.تن صداش اونقدر قشنگ بود که نمی شد در برابرش مقاومت کرد به خاطر همین مامانی از خواب پادشاه هفتم و هشتم صرف نظر کرد و بیدار شد تا با خانم کوچولو بازی کنه

 

 

ادامه مطلب
چهارشنبه هفدهم آبان 1385 | لينک ثابت | مهتاب |



Designed By :HAMRAZ